**باورم نمیشود**

کاش ميتوانستم تو را در آغوشم بگيرم و
نوازش کنم باورم نميشود که از من اينهمه دور هستي و
فاصله بين من و تو بيداد ميکند
کاش مي توانستم دستانت را بگيرم و
با تو به اوج خوشبختي بروم
کاش ميتوانستم بوسه اي بر گونه مهربانت بزنم
دلم بدجور هواي تو را کرده است عزيزم
دلم بدجور در حسرت ديدار تو است
اي بهترينم... باورم نميشود
اين همه فاصله در بين من و تو غوغا ميکند و
اي کاش در کنارم بودي ... کاش بودي باورم نميشود
سخت است باور کردنش
با نبودنت در کنارم گويادر اين دنيا تنهاي تنهايم
بي کس ، بي نفس ، ميروم با همان پاهاي خسته
در جاده اي که به آن سوي غروب خورشيد ختم شده است
کاش که تو در کنارم بودي
انگاه ديگر هيچ آرزويي از خداي خويش نداشتم
سخت است ولي... بايد نشست درگوشه اي و گريست
و انتظار کشيد تا تو به سوي من بيايي و
اي کاش تو همکنون در کنارم بودی
کاش . . .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 22:27 توسط شیما
|
ورود حسودان ممنوع وچشم حسود بتركه كه نتونه مارو عاشق هم دیگه ببینه