وقتی دلم خسته می‌شود
برایش از فردایی روشن می‌خوانم

به ‌یادش می‌آورم که چه دل‌هایی را از خستگی به درآورده!

وقی دلم خسته می‌شود

می‌نشینم و برایش آرام نجوا می‌کنم

گرد و غبارش را با اشک می‌گیرم

و از شادی که در راه است می‌گویم

وقتی دلم خسته می‌شود،

  تو را صدا می‌زنم

و به خدایی که بزرگ هست میسپارمت