چقدر دلم می خواد بهت فکر کنم و از بخت بدم تو هوای قایم باشک بازی به سرت زده

چقدر دلم میخواد به یه گوشه خیره بشم و فقط تصویر تو رو تجسم کنم و تو هنوزم عاشق جا خالی دادنی

چقدر دلم می خواد دستم و ببرم پشت کمرم و لمس دستای تو تنها هدیه ی غافلگیر کننده ی زندگیم باشه

چقدر دلم می خواد چشمام و ببندم و دستام و به طرف جلو دراز کنم و راه برم ... راه برم ... راه برم...راه برم و فقط وقتی چشمام و باز کنم که تنها پناهم آغوش تو باشه

چقدر دلم می خواد هر روز سخت مریض بشم و توتا صبح کنارم بشینی و با موهام بازی کنی

چقدر دلم می خواد خودم و به خواب بزنم و حرفای ساده ی دلت به پلکای بستم و دزدکی گوش بدم

چقدر دلم می خواد از پش بغلت بگیرم و دستام و بذارم رو چشمات.وقتی ازت می پرسم اگه گفتی من کیم فقط یک نفس راحت بکشی

چقدر دلم می خواد خودم و هی برات لوس کنم و ازت مدام بپرسم اگه من نباشم چیکار می کنی.و تو هر بار فقط دستت بذاری رو لبام و بگی هیس

چقدر دلم می خواد سرم و بذارم رو سینت و فقط به تاپ تاپش گوش بدم و مذاب بشم تو فشار دستات

چقدر دلم می خواد تو باشی تا عاشق تاریکی بشم.عاشق سرما.عاشق خیس شدن زیر      بارون.عاشق ترس.عاشق دلواپسی  

چقدر دلم می خواد اونقدر رو برفای سرد راه بریم و الکی لیز بخورم تا جایی که واسه یه بار دیگه با دستای تو بلند شدن از درد بغض کنم 

!!!چقدر دلم میخواد یه بار دیگه بهم بگی دوستت دارم

 ....آخ که چقــــــــــــــــــــــــــــدر دلم می خواد پیشم بودی 

 ....چقدر دلم می خواد من باشم و تو باشی و خدا

                    

.نمیدونم چی داره اطرافم اتفاق میوفته یه احساس خیلی بد حس میکنم دیگه نتونم دستای مهربونش رو بگیرم٬صدای خوشگلش و بشنوم

شب ها رویای بودنت می پراندم از خواب...

چشمانم اشکین می شود بی دلیل...

لبانم کودکانه می لرزد برای دستانی که گم کرده مرا....

سنگین دم میزنم برای بوئیدن عطر تنت خالی تر از همیشه...

صورتم سرخ می شود از شرم نگاه نزدیکت سراب تر از یک خیال....

و یکباره پلک می زنم از هجوم نبودن هایت تهی تر یک از حباب...

و من می مانم و چهار دیواریه تاریک و یک دنیا خفقان حضورت...و اسمانی دلتنگ تر از باران...

گاهی خیالت پروازم می دهد به روزهای خوب و چه حیف تا می آیم مزه مزه کنم شیرینیه ما بودنهای  لیموییمان را ترشییه تنها شدنهایم به خودم می آوردم و باز از هجوم حقیقت به خاک میفتم...

و گاهی دلم می گیرد از پس یک سینه حسرت که چرا فقط مصرع "من و تا ما می مانیم" از غزل سرنوشتم  خط خورد...

دلم محتاج ساعتی خواب است.خوابی آرام خالی از تلخی چرا چراهای درونم.دل حنجره ام برای یک لحظه سکوت بدون فریاده اسمت لک زدست.دریای متلاطم وجودم برای یک دم آرامش پر میزند تهی از تشویشه چگونه بودن هایت...