نمیدونم چمه
تو این چند روز نمیدونم چمه ..شبا قرص خواب آور میخورم، صبحا دیر بیدار میشم جورابامو لنگه به لنگه میپوشم بر عکس میپوشم اصلا خنگ شدم رفت..
داشتیم ناهار میخوردیم با بچها یهو حرف این شد که چقد خوبه زن و شهر سالگردشون و
اینا رو یادشون بمونه ..یهو ستایش گفت : شوهر من و شیما یادشون نمیره ..اون لحظه اشکام
تو چشام جم شده بود جلو اشکامو گرفتم بغضمو شکستم حرفو عوض کردم..چرا باید همش حرف از
حسین باشه؟؟ دیگه خسته شدم ازش بدم میاد خیلی خیلی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 14:53 توسط شیما
|
ورود حسودان ممنوع وچشم حسود بتركه كه نتونه مارو عاشق هم دیگه ببینه