از اونجاییکه صبح تا ظهر مدرسه ام و بقیه ی روز هم بیشتر وقتا خونه ام احتمالا بیشتر خاطرات و نوشته هام مربوط به مدرسه باشه

البته اگه بیرون از مدرسه هم اتفاقی بیفته یا خبری بشه سعی میکنم اینجا بنویسم

و اما امروز پنج شنبه:

صبح که تو اتوبوس داشتم میرفتم مدرسه داشت بارون میومد. من عاشق بارونم. به ویدا گفتم میخوای به راننده بگم نگه داره پیاده شیم تا مدرسه زیر بارون قدم بزنیم؟

گفت دیوونه بازی در نیار. اولا اینکه دیر به مدرسه میرسیم دوما سرما میخوریم

گفت منو با .... اشتباه گرفتی.

اینو گفت خیلی‌ خندم گرفت خیلی‌ وقت بود نخندیده بودم ..به راننده گفتم نگه داره. از اتوبوس پیاده شدیم تا خود مدرسه دوییدیم خیلی‌ حس خوبی‌ داشتم، به مدرسه دیر رسیدیم اما خوب ایندفعرو شانس آوردیم معلممون نیومد بود