از این روزای تعطیل متنفرم ، روزایی که بیکار میشم ، نمیتونم برای خودم سرگرمی پیدا کنم ، یادش حمله میکنه بهم ، یاد روزایی میفتم که باهاش بودم ، الان که دارم مینویسم دستام میلرزه ، بغض عجیبی گرفتم ، با خودم فکر میکنم که چجوری امکان داره اینجوری منو فراموش کنه ؟ چقدر دلم گریه میخواد ، چقدر دلم میخواد برم پیشش گریه کنم ، ای خدا یعنی داری منو میبینی ؟ چیکار کنم ؟ من  زن این عشق نیستم ، من زن این آزمایشت نیستم خدااااا !!! چرا اینجوری میشه ؟ چرا حتی یه لحظه فکرم رو نمیکنه که دارم اینجا میمیرم ؟ چرا اینقدر سنگ شده ؟ من اینجا دارم از درد دوریش میشکنم ، اون داره میگه و میخنده ، دلم مثل یه تنگ بلور ماهی از دلتنگی ، با غرور شکست ،هیچ جور نتونست خوردم کنه جز عاشق کردنم ، کاری کرد که بهش وابسته بشم و بعدش رفت ، خیلی از این کارش خوشحاله میدونم ، نفس کشیدن برام سخت شده ، بعضی وقتا دلم به حدی میگیره که میخوام بپرم تو آغوش مادرم و عین بچه ها گریه کنم ، ولی چه کنم که نمیتونم و میرم شبا تو تنهایی خودم گریه میکنم ، وقتی تو کوچه بازار هم اسمش رو میبینم که یکی داره صدا میزنه ، داغون میشم و میگم ...  من کجاست ؟ هر جوری فکر میکنم میبینم که اشتباه نمیکنم و بدجوری دوستش دارم ، ولی چه کنم که عین خیابون یه طرفه هست این دوست داشتنم ، دلم گرفته ، بخدا دوباره هواشو کرده ، اون شبا خیلی راحت سرش رو میزاره زمین و میخوابه ، بیچاره من تا بوق سگ بیدارم ، وقتی هم میخوابم میاد خوابم ، کاش میشد همین امشب بار سفر ببندم...