یه نگاه
از یه نگاه شروع شد یه لبخند یه نگاه معنی دار اما ساده...
نگاهی که شاید من اونو پر از معنی خوندم!
دلم نلرزید تو صدام ترسی نبود خندیدم...
برای به دست آوردنش نیازی به تلاش نبود
لازم نبود نگاهم آب بشه تنها یه لبخند کافی بود!
روزهای پاییزی می گذشت
روزها می گذشت و من حتی به نگاهش فکر نمی کردم
اما یه روز بی خبر دلم گرفت
دل بازیگوش من هوس بازی کرد
یادم افتاد که نگاهی هست که شاید منتظر منه
برای بازی بد نیست
برای دوباره شاد شدن بد نیست...
فصل اول
و دوباره سلام...
سلامم بی جواب نموند منو شناخت!
شاید منتظرم نبود اما از اومدنم راضی بود...
حس میکردم برای بدست آوردنم حاظره بجنگه
حس می کردم حالا که هستم دلش برام تنگ میشه دوستم داره!
صداش برام پر از صداقت بود
صداقتی که من از تجربه کردنش لذت می بردم
با تمام خستگی هاش برای شنیدن صدام تن به بی خوابی می داد
حتی بی خوابی هاش برام ارزش داشت!
من ازش دور بودم و اون روز به روز نزدیک تر میشد
برای دیدنم لحظه شماری می کرد
صدامو دوست داشت
چیزی نگذشت که حضورشو تو وجودم حس کردم
حضور یه غریبه رو که کمر به تسخیرم بسته بود
همه چیز خوب بود
دوستم داشت
اگه یه کم دوسش داشتم می تونستیم بهترین لحظه هارو داشته باشیم...
فصل دوم
برای دوست داشتنش اجازه نگرفتم
باز هم عجله...
دلم تنگ شد صدام لرزید
نگاهم منتظر نگاه پر از معنای اون شده بود...
سلام کردم
اینبار از دلتنگی گفتم...
دلتنگی کسی که حتی فکر نمی کردم اینجوری دوسش داشته باشم
و این اولین و بزرگترین اشتباه بود!!!
دلم تنگ شد ازم ترسید!
از لرزش تو صدام ترسید
از نگاهی که خیره به چشماش مونده بود ترسید
از دستای سردم ترسید
ترسید و دورتر و دورتر شد دورتر...
دیگه نگاهمو نمی خواست
دیگه واسه صدای لرزونم دلتنگی نمی کرد
دیگه حتی وقت نگاه کردن به چشمای منو نداشت
می خواست رهام کنه...
منو داشت تو دنیایی تنها می ذاشت که خودش دعوتم کرده بود
دستمو گرفته بود و با خودش می کشید
حالا که دور شدم
حالا که جز اون هیچ کس و هیچ جا رو نمی شناختم می خواست تنهام بذاره...
دیگه نمی خندیدم
روز ها و ماه ها گذشته بود و من روز به روز از دنیای رنگی که داشتم دورتر و دورتر شده بودم...
دیگه خبری از لبخند همیشگی نبود
دیگه نگاهم با هیچ نگاهی گرما نمی گرفت
دیگه صدام پر از شور و شوق زندگی نبود
فقط من بودم و دلی که از گم شدن می ترسید!!!
دستم رو از دستش جدا می کرد و می گفت دنبالم نیا...
روشو ازم بر می گردوند
از چشمای خیس من خسته شده بود
از صدای پر از دلهره ام فرار می کرد
همه ی من شده بود و منو نمی خواست!!1
دیگه شبها فقط من بیدار بودم
منو رویایی که دیگه هیچ وقت واقعی نمی شد!
روز ها و ماه ها گذشت
دیگه سالگرد سلام و نگاهم پر از خلوت و تنهایی بود
من مونده بودم و شبهایی که پر بود از انتظار یک کلمه
انتظاری که اگه بنده خوبی بودم گاهی به یه نیم نگاه می رسید...
دیگه نداشتمش
دلش برام تنگ نمی شد
اما من دوسش داشتم...
اونقدر دوسش داشتم که همه ی ایمانم شده بود...
فصل سوم
به دوست داشتن ایمان پیدا کردم
ایمانی که دیگه تنها راه آرامشم بود
صدای ایمانم رو شنید
از اینهمه دوست داشتن گیج شده بود
دیگه به صدای لرزونم عادت کرده بود
به نگاه خیسم لبخند می زد
کم کم به بودنم راضی شد
نگاهمو فهمید
دوست داشتنمو باور کرد
شبها می گذشت و من آرومتر می شدم
دیگه نگاهشو نمی خواستم
به صداش قانع نبودم
دیگه چیزی رو پیدا کرده بودم که شبیه معجزه بود!
دوست داشتنش دلیلی شده بود تا خدای خودمو باور کنم
خدایی که اون روزا تنها همدم دلتنگیام بود
خدایی که فرصت داد دوستم داشته باشه
حسی رو تو وجودم گذاشت که باور کنم براش با ارزش شدم
فصل چهارم
دیگه دوستم داشت
حالا روز هایی رسیده بود که می دوشنستم دوستم داره اما
از دوست داشتن فرار میکنه
دیگه به نگاه خیسم نمی خندید
نگاهش پر از معنا شده بود
اینبار با تمام وجودم نگاهش رو می فهمیدم
دوست داشتن رو از صدای سردش حس می کردم
پشت تمام دوری ها و نبودن هاش به احساسش قانع بودم
همین که دوسم داشت برام پر از معنای زندگی بود
زندگی که هیچ وقت برای دلتنگی هام دلیل نیاورد...
هنوز روزها می گذره
شبهام هنوز با دلتنگی صبح می شه
حالا اولین سالگرد نگاهش رو تنهایی جشن گرفتم
اون نیست
من نیستم
مایی وجود نداره...
اما دلی هست که باور کرده اون بر می گرده
و احساسی که یادم میندازه که هنوز دوستم داره!!!
نگاهی که شاید من اونو پر از معنی خوندم!
دلم نلرزید تو صدام ترسی نبود خندیدم...
برای به دست آوردنش نیازی به تلاش نبود
لازم نبود نگاهم آب بشه تنها یه لبخند کافی بود!
روزهای پاییزی می گذشت
روزها می گذشت و من حتی به نگاهش فکر نمی کردم
اما یه روز بی خبر دلم گرفت
دل بازیگوش من هوس بازی کرد
یادم افتاد که نگاهی هست که شاید منتظر منه
برای بازی بد نیست
برای دوباره شاد شدن بد نیست...
فصل اول
و دوباره سلام...
سلامم بی جواب نموند منو شناخت!
شاید منتظرم نبود اما از اومدنم راضی بود...
حس میکردم برای بدست آوردنم حاظره بجنگه
حس می کردم حالا که هستم دلش برام تنگ میشه دوستم داره!
صداش برام پر از صداقت بود
صداقتی که من از تجربه کردنش لذت می بردم
با تمام خستگی هاش برای شنیدن صدام تن به بی خوابی می داد
حتی بی خوابی هاش برام ارزش داشت!
من ازش دور بودم و اون روز به روز نزدیک تر میشد
برای دیدنم لحظه شماری می کرد
صدامو دوست داشت
چیزی نگذشت که حضورشو تو وجودم حس کردم
حضور یه غریبه رو که کمر به تسخیرم بسته بود
همه چیز خوب بود
دوستم داشت
اگه یه کم دوسش داشتم می تونستیم بهترین لحظه هارو داشته باشیم...
فصل دوم
برای دوست داشتنش اجازه نگرفتم
باز هم عجله...
دلم تنگ شد صدام لرزید
نگاهم منتظر نگاه پر از معنای اون شده بود...
سلام کردم
اینبار از دلتنگی گفتم...
دلتنگی کسی که حتی فکر نمی کردم اینجوری دوسش داشته باشم
و این اولین و بزرگترین اشتباه بود!!!
دلم تنگ شد ازم ترسید!
از لرزش تو صدام ترسید
از نگاهی که خیره به چشماش مونده بود ترسید
از دستای سردم ترسید
ترسید و دورتر و دورتر شد دورتر...
دیگه نگاهمو نمی خواست
دیگه واسه صدای لرزونم دلتنگی نمی کرد
دیگه حتی وقت نگاه کردن به چشمای منو نداشت
می خواست رهام کنه...
منو داشت تو دنیایی تنها می ذاشت که خودش دعوتم کرده بود
دستمو گرفته بود و با خودش می کشید
حالا که دور شدم
حالا که جز اون هیچ کس و هیچ جا رو نمی شناختم می خواست تنهام بذاره...
دیگه نمی خندیدم
روز ها و ماه ها گذشته بود و من روز به روز از دنیای رنگی که داشتم دورتر و دورتر شده بودم...
دیگه خبری از لبخند همیشگی نبود
دیگه نگاهم با هیچ نگاهی گرما نمی گرفت
دیگه صدام پر از شور و شوق زندگی نبود
فقط من بودم و دلی که از گم شدن می ترسید!!!
دستم رو از دستش جدا می کرد و می گفت دنبالم نیا...
روشو ازم بر می گردوند
از چشمای خیس من خسته شده بود
از صدای پر از دلهره ام فرار می کرد
همه ی من شده بود و منو نمی خواست!!1
دیگه شبها فقط من بیدار بودم
منو رویایی که دیگه هیچ وقت واقعی نمی شد!
روز ها و ماه ها گذشت
دیگه سالگرد سلام و نگاهم پر از خلوت و تنهایی بود
من مونده بودم و شبهایی که پر بود از انتظار یک کلمه
انتظاری که اگه بنده خوبی بودم گاهی به یه نیم نگاه می رسید...
دیگه نداشتمش
دلش برام تنگ نمی شد
اما من دوسش داشتم...
اونقدر دوسش داشتم که همه ی ایمانم شده بود...
فصل سوم
به دوست داشتن ایمان پیدا کردم
ایمانی که دیگه تنها راه آرامشم بود
صدای ایمانم رو شنید
از اینهمه دوست داشتن گیج شده بود
دیگه به صدای لرزونم عادت کرده بود
به نگاه خیسم لبخند می زد
کم کم به بودنم راضی شد
نگاهمو فهمید
دوست داشتنمو باور کرد
شبها می گذشت و من آرومتر می شدم
دیگه نگاهشو نمی خواستم
به صداش قانع نبودم
دیگه چیزی رو پیدا کرده بودم که شبیه معجزه بود!
دوست داشتنش دلیلی شده بود تا خدای خودمو باور کنم
خدایی که اون روزا تنها همدم دلتنگیام بود
خدایی که فرصت داد دوستم داشته باشه
حسی رو تو وجودم گذاشت که باور کنم براش با ارزش شدم
فصل چهارم
دیگه دوستم داشت
حالا روز هایی رسیده بود که می دوشنستم دوستم داره اما
از دوست داشتن فرار میکنه
دیگه به نگاه خیسم نمی خندید
نگاهش پر از معنا شده بود
اینبار با تمام وجودم نگاهش رو می فهمیدم
دوست داشتن رو از صدای سردش حس می کردم
پشت تمام دوری ها و نبودن هاش به احساسش قانع بودم
همین که دوسم داشت برام پر از معنای زندگی بود
زندگی که هیچ وقت برای دلتنگی هام دلیل نیاورد...
هنوز روزها می گذره
شبهام هنوز با دلتنگی صبح می شه
حالا اولین سالگرد نگاهش رو تنهایی جشن گرفتم
اون نیست
من نیستم
مایی وجود نداره...
اما دلی هست که باور کرده اون بر می گرده
و احساسی که یادم میندازه که هنوز دوستم داره!!!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 2:14 توسط شیما
|
ورود حسودان ممنوع وچشم حسود بتركه كه نتونه مارو عاشق هم دیگه ببینه