امشب....
امشب میخوام که بشینم از آرزوهام بنویسم ..امشب میخواد قصه مارو تا صبح بنویسه بنویسم ....باور کن گریههامو..شادی کن که نمیبینی خنده هامو...گریههامو بذار اول خندهاتو بذار آخر ارزوهامو تماشا کن که بی تو در چه حالن.... خداوندا بس من که تو زندگیم آخه چیزی جز عشق نداشتم..لابد این یه تمبیه میخرمش به جون بگو آخرش چیه؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۱ ساعت 1:12 توسط شیما
|
ورود حسودان ممنوع وچشم حسود بتركه كه نتونه مارو عاشق هم دیگه ببینه