همیشه یه حسه قشنگی تو سینه ام بود

سال ها اون حس رو، سالم نگه داشتم

تا می خواستم بهت بگم که ...........

ولی چیزی مانع گفتنش می شد

هر روز واست می گفتم از قصه ی شیرین و فرهاد

تا بهت بگم............ولی باز هم نشد

هر کاری کردم که قفل قلبم باز بشه

تا سکوت لبام بشکنه

تا بهت بگم............ولی نشد

نمی د ونم ، ترس بود یا بازی تقدیر

کلید این قفل خیلی وقته گم شده

حالا سال هاست که از قصه ی ما می گذره

تو رفتی و من موند م و یه حس غريب

انگاری روی قلبم نوشتن ورود تا ابد ممنوع

 

د لم می خواد یه دیوار بزرگ و سفید رو

با قلم موی سیاه خط خطی کنم

هر چی دلم خواست بنویسم

هر چی دلم خواست بکشم

بنویسم از بارون .... بکشم قطره

بنویسم از عشق... بکشم قلب

بنویسم از سکوت ... بکشم دو تا لب بسته

بنویسم از غم... بکشم دو تا چشم پر از اشک

ساعت ها نوشتم و کشید م ....نوشتم و کشیدم

تا که به اسم تو رسید م وقتی خواستم اسمت رو بنویسم

به جاش گذاشتم چند تا نقطه....

حالا نوبت تصویرت بود ولی چه جوری بکشم

سایه ای از تصویرت هم تو ذهنم نمونده بود

پس به جای تصویرت هم گذاشتم چند تا نقطه.....