تقدیم به کسی که ندیدنش هم به اندازه ی فراموش کردنش غیر ممکنه...
اینقدر نا امید نشده بودم ... امروز برعکس اون روز که با مامان دیدمش خیلی نا امید شدم .. فردا امتحان داریم .. هندسه .. هنوز سرما خوردگیم خوب نشده ...
ا مثل همیشه اون سرش شولوغ بودو داشت مخ دخترارو میزد ..
آدم چه طوری به یکی بگه که دوسش داره .. ! آخه چرا نمیتونم برم بهش بگم ..
من اگه قرار بود خودم پا پیش بزارم که همون اول این کارو میکردم .. اما آخه اون غیرتش اجازه میده !
روز عجیبی بود .. چه قدر عجیب بود .. اثلا فکرشو نمیکردم بعد یه هفته اینقدر عادی بگذره !
خیلی هم زود تموم شد !
چقدر دوسش دارم ! ...........
کاش بفهمه !
کاش یه درصدم اون به من فکر کنه !
من این وبلاگو به امید اون یه درصد مینویسم .. ادامه میدم و بزرگو معروفش میکنم ...
به امید این که اون ........
به امید این که ببینتش .. بخونتش ...
اثلا ببین حاضر میشه یکم از وقتشو صرف خوندن وبلاگ من کنه .. وبلاگ من که نه ! وبلاگ خودش ! مال خودشه !
من با تمام احساس نوشتمش .. واسه اون..
حتی اگه بهش نرسم آدرس این وبو بهش میدم که بیاد ببینه !....
از عشق یه طرفه حالم بهم میخوره ! واسه همین تا الان عاشقش نشدم ..
ولی دوسش دارم .. دوسش دارم ... اما وقتی بی تفاوتی اونو میبینم خجالت میکشم بگم خیلی دوسش دارم ! واسه همین همش با تردید میگم : دوسش دارم ...
هنوز امتحان نخوندم ...
انگار امروز احساسم مثل خیلی چیزا راس گفت !
گفت که : این همه مدت ، این همه فکر میکردی .... همش غلط بود !
من چی فکر میکردمو چی شد !...
هیف که نمیشه ذهن آدمارو خوند .
. من موقع رد شدن از کنارش دستو پام شل میشه ! اما اون ......
خیلی بی تفاوت میگذره ! .......
چطور میتونه به این همه خود نمایی من بی تفاوت باشه ! ...
.........
بی تفاوته دیگه ... از این به بعد هر وقت که ببینمش اینطوری افسرده میشم بیشتر ..
چون که بی تفاوتی اونو ،هیجان خودم با هم هیچ سنخیتی ندارن ..
یا بهتره من همیشه دوسش داشته باشم ...
اثلا چه فایده این همه زحمت میکشم ... اون که نمیخواد وبلاگیرو که براش نوشتمو بخونه ... عمرا ... براش اهمیت نداره ...
فقط حسن خوبی این وب اینه که منو آرومو شاد میکنه ..
اینقدر خوابم میاد که دارم میترکم .. ولی بازم شکمم پره حرفه ..
خدا همیشه مواظبش باشه ... من همیشه واسش دعا میکنم ... دعا های قشنگ ...
انگار که تکلیفمو میدونم ... انگار هیچ وقت دیگه اجازه ندارم بهش فکر کنم .... نمیدونم ... احساسم اینجوری میگه ... (ولش ،احساسم کمی جو گیر شده ،واسه خودش یه چیز میگه )
خدا چرا مهرشو تو دل آدم میندازه که بعد اینطوری دهنه آدم سرویس شه ! من که اثلا هیچ حسی به اون نداشتم .. اما الان دوسش دارم !
چه ربطی داره ...! خدا به آدم احساس داده ... عشق ... محبت وهر چیز خوبی که فکر کنیو داده .. اما عقلو اراده و قدرتم داده ... فکر کنم من نتونستم جلوی احساسمو بگیرم ... من کنترل احساسمو از دس دادم .. ! آره ...
من که ناراحت نیستم ... ! فقط خستم ...
حوصله ندارم زجر بکشم ... خسته میشم ... به اندازه خسته شدم .. دیگه دوس ندارم ...
خستگی وقتی ارزش داره که آدم به هدف برسه ..... نه اینکه دور خودش بچرخه ..
رفتم بخوابم .. ...
ورود حسودان ممنوع وچشم حسود بتركه كه نتونه مارو عاشق هم دیگه ببینه