چند روزه که حال خوشی ندارم.

مدتهاست که میخوام مطلبی بنویسم اما نمیشه. بارها میام به وبلاگم سر می زنم. این صفحه رو باز می کنم و همینطور میشینم و چشم می دوزم به این صفحه توسی‌ ولی کلمات ازم فرار می کنن. منم صفحه رو می بندم و می رم سراغ کارهام.

حواسم هست. حواسم به همه چیز هست. به اینکه اون دور،‌ دور ِ دور ایستاده ای و داری نگام می کنی. و نگاهت انقدر سنگینه که ... انقدر از من ناراحتی که حد نداره. تو ازم ناراحتی. خیلی وقته. من می فهمم. خودت خوب می دونی که می فهم. درسته که یه موقع هایی خودم رو می زنم به اون راه! اما عزیزم واقعاً چاره ای ندارم. چاره ای جز اینکه یه موقع هایی در مقابل هرچیزی سکوت کنم. فقط ترسم از اینه که یه روزی سکوت تمام زندگیمو در بر بگیره. می فهمی چی می گم؟

بگذریم.... اگه فقط یه کم مهربونتر نگاهم کنی و یه مقدار زمان بهم بدی من می تونم با آرامش بیشتری به زندگی ادامه بدم.

خنده داره!‌ وقتی شروع کردم فکر نمی کردم امروزم بشه چیزی نوشت... نکنه باهام آشتی کردی !؟؟!! هان؟