غربت....
بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم... گرچه میدانم که عمری در غریبی زیستم... مثل رودی بستر این خاک راطی کرده ام... تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم... در عبور از لحظه هابر روی پای اشتیاق... لب شکست از خشکی اما همچنان می ایستم... ای فریماه شب تار یاریم کن تا بدانم سایه ی گمگشته ای از کیستم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ ساعت 1:0 توسط شیما
|
ورود حسودان ممنوع وچشم حسود بتركه كه نتونه مارو عاشق هم دیگه ببینه