**کدام گناه**

به نام آنکه می دانم تنهایم نمی گذارد
! نمیدانم
یا دل من گرفته یا آسمان همیشه بارانیست
از تو آری...از تو
باید می گذشتم تا شاید به آخر قصه می رسیدم
آخر قصه ی من و تو
که می دانم هیچوقت ما نمی شود
تو آمدی و آرزوی ماندنت بر دلم ماند
چه می خواهی؟! چرا نمی گویی؟
مرا به دنبال خود می کشی؟! چرا نمی گویی؟!
بگو...بگو تو خود خوب
می دانی که هنوز بی قرار و عاشقم
حرفی بزن..سخنی بگو
چرا اینگونه خسته ام میکنی؟
در کدامین قصه این گونه شکستن رسم عاشقیست؟
در کدامین دادگاه جرم عاشقی رنج و غم است؟
تا به کی اینگونه دیوانه وار فریاد بزنم؟
گل من! عزیز دلم
کدامین گناه ما را اینگونه آشفته کرد؟
به کدامین حدیث عاشقی این گونه گرفتار شدم؟
به کدامین سخن نگفته بردار شدم؟
عزیز دلم به کدامین گناه این گونه مجنون شدم؟
دگر اشکم مرا یاری نمی کند
هر روز آرزوی مردن دارم
بعد تو قسمت من مرگ است
هنوز هر صبح تا شام چشم بر قاب پنجره دوخته ام تا
شاید قاصدی خبر خوشی از تو بیاورد
یادم می آید؟
قاصدی را با به پرواز در آوردم تا خبر عاشقی ما را به فرشتگان
آسمان بگوید؟
آری هنوز منتظرم
تا قاصدکم برگردد و به او بگویم:با رفتن تو او هم از کنار من
رفته است و دیگر حتی از سایه اش بر دیوار دلم نمانده است
قاصدکم به او بگو
قول میدهم فقط یکبار با هم باشیم و
دگر مرگ را عاشقانه بپذیرم
فقط یکبار
ورود حسودان ممنوع وچشم حسود بتركه كه نتونه مارو عاشق هم دیگه ببینه