میدونم که ندیدمت ولی از بس دلم برات تنگ شده

اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم

به فاصله ها فكر نمیكنم

میدونی چرا؟؟ آخه

آخه به تو رسیدن امید تازه ای به من میده

میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم

چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن

حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟

آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی

میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی

آخه...تو،توی قلب منی...آره!

تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی

برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی

برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم

آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه

هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم

میرم میشنم یه گوشه و به عکست خیره میشم

و آخر همه ی اینها...به یه چیز میرسم

به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه

اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم

اونوقت دیگه تنها نیستم

حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم

به این تنهایی دل بستم

حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست

پر از یاد عشقه...پر از رویایه با تو بودنه

و این دل پر از دوست داشتنه توئه