دلم  تنگ است  برای  در  کنارت  بودن 

دلم  تنگ است برای  خیره  شدن  در  چشمانت

نازنینم  نمیدانی  که  شبها  تا سحر  به یاد روزهایی که  در

    کنار  هم  بودیم اشک  میریزم

روزهایی  که  مانند  یک  رویا  گذشت 

  نمیدانی که دیداری  دوباره  در  وجودم  آتش عشقت را  برانگیخته

  کرده  است نمیدانی  چندین برابر  از  قبل به

  قلب  مهربان و عاشقت  وابسته  شده ام  و  باری  دیگر

  عهد سوختن و ماندن را به تو دادم، هنوز  رنگ

  چشمانت در  خاطرم  مانده  و  زنگ  صدایت   در  گوشم

  زمزمه   میکند انتظار  به پایان  رسید و تو  را از  نزدیک

  تماشا کردم و به  محبتت  آمیخته شدم  

ای پاکترین  احساس  به یادت آنقدر از

 اعماق  وجود  اشک  خواهم  ریخت تا تو  را 

باری دیگر  از  نزدیک  ببینم  تا باری دیگر بویه

 تنت  را  از نزدیک  احساس  کنم

نمیدانی که چقدر دلتنگ تو هستم کاش در کنارم بودی

کاش بودی تا دستان سردم با گرفتن دستان

 گرمت ، گرم گرم میشد  کاش  بودی و  با  وجود

 پر مهرت به من محبت و عشق میرساندی

 عزیزم نمیدانی که بدجور دلم برای تو تنگ است

 اینک که از دلتنگی مینویسم چشمانم خیس خیس است

 مینویسم تا بخوانی و بیشتر درک کنی که چقدر دلم برایت تنگ است

کاش میدانستی که این زندگی و این دنیا بدون تو عذاب است

اگر میدانستی شب ها خوابی ندارم و

  روزها از دلتنگی دیگر نایی ندارم

 شبها از فکر من خواب نداشتی و

روزها نیز با دلتنگی لحظه هایت را میگذراندی


نمیدانی چقدر تو را دوست دارم و دیوانه وار عاشقت هستم